close
چت روم
داستان آموزنده

شنبه 24 آذر 1397

دانستنی ها

جستجوگر پیشرفته سایت






آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 1354 mehdi1378
0 237 xx_xman_xx
0 197 xx_xman_xx
0 329 xx_xman_xx
0 503 xx_xman_xx


داستان آموزنده

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید،

ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد.

وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.

زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن!

در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه  مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد…!

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.

مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم!

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید!

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!

خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای!

زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود…

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزیبه عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود . . .

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 39

برچسب ها : ,

بخش نظرات

این نظر توسط جمال در تاریخ 1393/2/31 و 15:03 دقیقه ارسال شده است

آموزنده بود...

این نظر توسط محمد امین اسلامی در تاریخ 1393/2/8 و 11:47 دقیقه ارسال شده است

خیلی خوب بود ولی داستان بود دیگه این چیزها را باید در داستانها خواند .

این نظر توسط مریم در تاریخ 1392/8/6 و 9:17 دقیقه ارسال شده است

همیشه امیدمان به خداوند باشد مطمئن باشید جواب می گیرید0

این نظر توسط سودا در تاریخ 1392/6/9 و 23:38 دقیقه ارسال شده است

عالی بود ممنون از داستان قشنگتونشکلک

این نظر توسط علی در تاریخ 1392/5/11 و 20:58 دقیقه ارسال شده است

ممنون از داستان خوبتون.
منتظر داستانهای دیگتون هستم/مرسی

این نظر توسط jojo در تاریخ 1392/5/9 و 11:12 دقیقه ارسال شده است

چه جالب....خدا چه قدر بزرگهشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 299
    کل نظرات کل نظرات : 226
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 44

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز :
    باردید دیروز باردید دیروز :
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل :
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز :
    بازدید هفته بازدید هفته :
    بازدید ماه بازدید ماه :
    بازدید سال بازدید سال :
    بازدید کلی بازدید کلی :

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 35.172.201.102
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :

موضوعات



نظرسنجي

    به نظرشما امکانات ومطالب سایت ما چطوربود؟






خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


امکانات جانبی