close
چت روم
سلسله عشق

شنبه 24 آذر 1397

دانستنی ها

جستجوگر پیشرفته سایت






آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 1354 mehdi1378
0 237 xx_xman_xx
0 197 xx_xman_xx
0 329 xx_xman_xx
0 503 xx_xman_xx


برایان در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود. در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد .جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد .در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند. زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد.

مرد زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است ضمنا" اسم من برايان آندرسون است.

فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد. برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است.

 تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود. از او پرسيد که چه مبلغی بپردازد.

هر مبلغي مي گفت، مي پرداخت. چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد.

برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد کار نکرده بود بلکه براي کمک به يک نيازمند این کارو انجام داده بود .البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند .

او به خانم گفت :شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید به نیازمند دیگه ای کمک کنی.


نگذار این زنجیره عشق به تو ختم بشه!"

خانم  سوار اتومبيلش شد و رفت.

چند کيلومتر جلوتر، کافه اي ديد. به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيشش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند .پيشخدمت لبخند شيريني داشت لبخندي که  سرپابودن صبح تا شب هم نتوانسته بود محوش کند.  خانم مسن متوجه شد که پيشخدمت بايد باردار باشد با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد، تغييري در رفتارش بدهد آن گاه به ياد برايان افتاد .

وقتي غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود.

پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک درچشمانش حلقه زد.

چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم چند لحظه پیش در چنين وضعي قرار داشتم و شخصي به من کمک کرد. همان طور که من به تو کمک کردم. اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را در حق کس دیگری که به کمک نیاز دارد انجام بده  نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود.

 زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود.

 آن شب پیشخدمت جوان به آن نوشته و پول فکر مي کرد.

آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند؟

بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد .شوهرش هم خيلي نگران این موضوع بود.

ولي اونشب زن خوشحال بود . به شوهرش گفت:دیدی بهت گفتم  همه چيز درست ميشه برايان آندرسون.

 

بیایید نذارییم این زنجیره عشق به ما ختم بشه.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


بخش نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 299
    کل نظرات کل نظرات : 226
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 44

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز :
    باردید دیروز باردید دیروز :
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل :
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز :
    بازدید هفته بازدید هفته :
    بازدید ماه بازدید ماه :
    بازدید سال بازدید سال :
    بازدید کلی بازدید کلی :

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 35.172.201.102
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :

موضوعات



نظرسنجي

    به نظرشما امکانات ومطالب سایت ما چطوربود؟






خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


امکانات جانبی